زنده به عشق
این همه نقش میزنم از جهت رضای تو

ماه های ماه است که این زمین به خود باران ندیده است،

بارانی که نیامده و آسمان شهر را خاکستری تر کرده

بارانی که نیامده و ذخیره آب شهر را به ته رسانده

بارانی که نیامده و پاییز را از خودش رانده

سال قبل دلمان برای دیدن برف لک زده بود

امسال برای دیدن باران بی قراریم!

سال بعد؟ سال بعد لابد آسمان را هم دیگر نمی بینیم!

دل گیر شده این دنیا

هیچ چیز دیگر شبیه هیچ چیز

مثل سابق نیست!

" دلنگارم"

+ خیلی وقته دست به قلم نشدم اینجا یعنی انگیزه اش نبود

+ منتظرانیم در کور سوی ناامیدیها! برای فردایی که شاید از امروز بهتر باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ساعت   توسط سارا  | 

خوشبختی در گروی تامین بودن!

حقیقت تخلی است واقعا.. که کمتر کسی قادر هست از اون چشم پوشی کنه. درست مثل حرف قدیمیا که می گفتن با حلوا حلوا گفتن دهن شیرین نمیشه... انگار در این زمانه هم با درست میشه درست میشه گفتن کاری پیش نمیره..

از ب بسم الله زندگی باید پول خرج کنی. اونم پولی که آسون به دستت نمیاد اما به سادگی آب خوردن خرج میشه و خلاص!

میشه گفت همه آدم هایی که از ازدواج گریزان هستن با همچین غول بی شاخ و دمی روبرو بودند. غولی که در برابر حساب بانکی شون و حقوق ناچیزشون خیلی قلدره...

..

خوشبختی در گروی تامین بودن. رنگارنگی زندگی در ازای پول خرج کردن. تفریح زندگی در ازای پول خرج کردن. همه چیز در ازای پول

خیلی مسخره است نه؟

همه شعارهای روشنفکرانه زندگی پودر میشه رو هوا

حتی یه جایی پول نداشته باشی زود ازت آزمایش نمی گیرن ببینن چه مرگت هست و آیا سرطان داری یا نه؟!

پس لطفا دیگه نگید پول چرک کف دسته... نه جانم! گویا پول دلیل زندگی بوده، هست و خواهد بود!

"غر نوشت"

پ.ن1 : اگه پول نداشتم باید 2 ماه صبر می کردم ببینم توده خوش خیم دارم یا بدخیم! ( خوش خیم بود)

پ.ن2: اگه پول نداشتم نمی تونستم براش حلقه بخرم!

پ.ن3: اگه پول نداشتم کادو نمیشد بخرم..

اگه پول نباشه؟

ولی یه جایی خسته میشم از اینهمه صفر و صد بودن دنیا


برچسب‌ها: پول, حلقه, ازدواج
+ نوشته شده در  جمعه ۱۷ شهریور ۱۴۰۲ساعت   توسط سارا  | 

یک آزمایش دیگر در راه است و نمی دانم
در انتهای مسیر چه کاره هستم؟

باید قوی باشم،
باید ضعف را در وجودم بکشم،
باید با مشکل ناشناخته نبرد کنم،
باید قوی باشم

حسم...
شبیه به صخره نوردی است
که بیشتر از اینکه نگران حال خود در امتداد مسیر باشد؛ نگران همراهانش در طول مسیر ست

حسم...
شبیه به سرآشپزی است
که نمی داند غذای چسبیده به ته دیگ را
چطور تمیزش کند

حسم...
شبیه به نو عروسی است
که نمی داند حرف دلش را بی کم و کاست بزند یا سیاست به خرج داده و صبوری کند

حسم خیلی مبهم است
خیلی ناشناخته است
طوریکه نمی دانم به کجا ختم می شود

در ابتدای نبردم
نبردی تن به تن که باید از آن
برنده بیرون بیایم

"دلنگارم"

پ.ن: فکرشو بکن درست اول مسیری که دست همراهتو برای تمام عمر گرفتی یه موجود ناشناخته بیاد و مجبورت کنه باهاش بجنگی

پ.ن۲: خدا درد و داده درمون شم داده؟ ایشالله که این ضرب المثل همیشه برای همه درست باشه

پ.ن۳: دعام کنید رفقا

+ نوشته شده در  شنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۲ساعت   توسط سارا  | 

مستقل نبودن احساس خوبی نداره! آدم باید حداقل اندازه یه دراز کشیدن جایی داشته باشه که فقط برای خودش باشه! اینکه در سن سی و چند سالگی بهت بگن اینجا خونه منه و تو حق نداری به چیزی اعتراض کنی حقیقتا مثل این می مونه که حس کنی زیر پات زمین نیست و یه سرابه!

اگر از سن پایین کار کرده بودم، اگر حق و حقوق یه دختر رو درست و حسابی بهش می دادن و حقوق ها انقدر خنده دار نبودند، اگر آینده نگرتر بودم شاید یه پس اندازی الان داشتم تا باهاش یه خونه مستقل داشته باشم! گور بابای حرف مردمو عرف و شرع و دخالت های مردم! لااقل میتونستم اندازه یه راحت چرخیدن و خوابیدن تو چاردیواریم اختیار داشته باشم...

...

ازدواج آدمو مستقل می کنه؟ نه در این جامعه ای که فکر میکنند دارند از یک سرپرست به سرپرست بعدی می سپرنت!

"حال نوشت"

+ بیش از یک ساله که اینجا ننوشته بودم! خودمم دلیل شو نمی دونم

+ واژه ها میکشنت! اره واژه هایی که نمی دونی تو کدوم عقده و کینه ی قدیمی پنهون شده بودن که یهو تو صورتت پاشیده شدن!

+درون گرام؟ نمیدونم... نه طاقت ادما رو دارم زیاد و نه طاقت تنها موندن و گوشه نشینی رو! ولی اینکه فرسنگ ها برای ادمی دویده باشم ولی اون یه قدمم سمتم نیومده باشه، دیونه ام میکنه

+ کاش از 18 سالگی جدا میشدم از هر چیزی که یه روز بهم بگه همه چی تقصیر تو بوده وگرنه همه چی خوبه! کاش جدا میشدم

+ کارگردانی درسن 74 سالگی خودکشی کرده و یه سری ادم شجاعانه می دوننش.. روانشناس ها میگن تحسین نکنید این کار کاملا اشتباه رو... باشه شعار بدید ولی گاهی رفتن بهتر از موندن و ذره ذره مردنه! واقعا بهتره...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۷ فروردین ۱۴۰۲ساعت   توسط سارا  | 

رد شدن از امتحان حس خوبی نداره. خب معلومه که حس خوبی نداره... فکرشو بکن روزها برای یاد گرفتن علمی،مهارتی،کاری تلاش می کنی و تکرار و تمرین.. بعد که به مرحله نسبی علم به اون موضوع میرسی حالا وقتش رسیده که امتحان بدی... امتحان در محیطی به ظاهر آشنا ولی ناشناخته... از اون لحاظ که نمی دونی ممتحن چه شخصیتی داره و تا چه درجه ای از حساسیت قراره مورد ارزیابی قرارت بده!

نمی خوام فمنیستیش کنما... ولی موضوع زمانی بغرنج تر میشه که ممتحن جنسیتش مرد هست و از قضا موضوع امتحان هم رانندگی! چیزی که همه ی مردان تاکید میکنم همههههه ی مردان در اون ادعا دارند و معتقدند که خانم ها هیچ وقت به گرد پاشون نمی رسند و قضیه ماشین لباسشویی و ظرفشویی و این مزخرفات خلاصه!

...

اگه مردی...دل ِ قرص هدیه بده! نه واقعا اگه مردی اعتماد به نفس آدم روبروت که از قضا یه دختر و یا یک خانم خونه دار هست رو صفر نکن! همون قدر که من در مهارت رانندگی ضعف دارم تو در آدم بودن ضعف داری و این ضعف بزرگ تری هست چون خودت متوجه وجود این ضعف نیستی!

...

بهونه نمیخوام بیارم.. مشغله کاری، کم بودن تمرین و فاصله زیاد بین امتحان ها نمی تونه ادم رو خیلی اماده کرده باشه اما ای کاش آدم ها دنیا رو کمی از دریچه چشمای دیگری می دیدند و این اصلا شعار نیست...آرزو هست،آرزو!

"حالنگار"

+ رد شدم برای بار سوم :/  سنی ازم گذشته اره ولی دیر رفتم دنبال گواهینامه گرفتن...

+آقای پلیس،افسر سرهنگ یا هر عنوانی که فکر میکنی بهت شخصیت میده...شخصیت مرد به عناوینش نیست به ادبشه!

+خیلی دلم میخواست یه خانم ازم امتحان می گرفت صرفا بخاطر حس هم جنس بودنش نه...ولی فکر میکنم قابل درک تر میشد..

+اواخر سال دو صفر..اسفند بی جون در روز شروع آغاز جنگ!


برچسب‌ها: حالنگار
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۰ساعت   توسط سارا  | 

برای زن ِ تازه فارغ شده گل میخرند. گل میخرن به این بهانه که قدم ِ نوزادت مبارک، تن خودت سلامت، چه اتفاق خوش یمنی که مادر شدی. برای دختر دم ِ بخت هم شب ِ خواستگار گل می برند. گل به این بهانه که ممنون از اینکه اجازه دادید برای اتفاق مبارکی که ازدواج هست، به خونه تون بیایم و دخترتون رو ببینیم. برای ملاقات بیمار هم گل می برند. گل برای سلامتیش، برای اینکه رخت بیماری رو با لباس عافیت عوض کنه...

گل بخاطر ِ چیزی... گل به خاطر مناسبت ها، گل بخاطر رسیدن ِ بهار و حتی گل برای عرض ِ تسلیت..

ولی می دونی چیه؟ من گل ِ بی مناسبت دوست داشتم. منتظر نباشم و گل هدیه بگیرم و نشد و هرگز نشد و هیچ وقت نشد.

یه روز بعد چندی سال به پسری که دوستش داشتم گفتم چرا هیچ وقت به من گل ندادی؟ گفت خب باشه سری بعدی و من این جواب رو نمی خواستم. من منتظر گرفتن ِ وعده ای از طرفش نبودم. شاید سوالم رو خوب نپرسیدم... شاید اصلا نباید پرسیده میشد،نمی دونم!

"حالنگار"

+گل خریدن بهونه می خواد؟ نه بخدا نمی خواد، ذوق میخواد فقط :)

+حسادت حس خوبیه؟ حس بدیه؟ این بده که اعتراف کنم بعضی مواقع هم به بعضی اتفاقات دیگران حسودیم میشه؟ نمی دونم واقعا

+ زمستون خشکی که داره به بهار نزدیک میشه

 


برچسب‌ها: حالنگار
+ نوشته شده در  جمعه ۲۹ بهمن ۱۴۰۰ساعت   توسط سارا  | 

خب به مرحله ای از‌خستگی رسیدم که لحن تیز و خش دار کسی که دوستش دارم هم اثری به حالم نداره... فقط لبام بیشتر رو هم قفل میشند. فقط فاصله م با آدم ها بیشتر میشه. فقط سرنوشت تنها موندن رو ارادی تر انتخابش می کنم...

مجبور نیستم تحمل کنم. حتی دیگه جون ِ اشک ریختن و جنگیدن هم ندارم. جنگیدن با کی؟ جنگیدن با چی؟ وقتی فهمیده نمیشی دیگه چه فایده داره این مبارزه؟ ترجیح میدی قلاف کنی بندازی زمین سلاحتو و بگی تسلیم! من اون جنگجوی اول راه نیستم.. تسلیم! روحمم از تنم خسته شده دیگه باهام راه نمیاد، با یه جسم بدون روح چجوری بجنگم؟با چی بجنگم؟اصلا سر چی بجنگم؟ چی قراره به دست بیارم؟ هر چی رو به سمتش دویدم سراب بود،سراب...

#حالنگار
۱۵ آذر ۱۴۰۰

+ احساس میکنم هزار ساله دارم زندگی میکنم بین آدم هایی که حتی یه روز هم نخواستن حالمو بفهمند...

+مگه من از زندگی چی خواستم؟ این سوالو هزار بار از خودم پرسیدم

+چرا روحم دم دستی ترین چیز هست که از دست میره؟ چرا دیگه نا ندارم بجنگم با تقدیر؟ چرا انقدر تنهام؟

+نفس های اخر پاییز

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۵ آذر ۱۴۰۰ساعت   توسط سارا  | 

کاش یه نفر، مثل من "خودمو" دوست داشت...

کاش هوای سرد نشدن دلمو داشت، دستامو خالی نمیذاشت، همه چی رو دو دو تا چهار تا نمی دید. کاش انقدر عمیق نکاهم می کرد که دیگه جایی برای توضیح دادن باقی نمی گذاشت..

کاش خودمو دوست داشتم!

کاش بخاطر اینکه دوستم داشته باشن، جوری رفتار نمیکردم که دیگه نتونم خودمو دوست داشته باشم. کاش جایی که باید داد میزدم ساکت نمی موندم. کاش اجازه نمیدادم فکر کنند می تونند طبق سلیقه خودشون باهام رفتار کنند، کاش دست خودم ول نمی کردم

کاش خودشو دوست داشت!

کاش میفهمید که چقدر دلم میخواد حداقل حال خودشو بفهمه..کاش دو دستی به غم هاش نمی چسبید. کاش یکم با حال دل من می خندید. کاش خودشو خسته نمی کرد. کاش برای یه عمر آرامش داشتن آغوش شو باز می ذاشت. کاش دست دلمو می گرفت..

#حللنگار

+چقدر خسته ست دلم

+آقا من دیگه کم اوردم:/ تسلیم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۹ آذر ۱۴۰۰ساعت   توسط سارا  | 

خیلی دیگه داره تندُ تند می گذره!
انقدر تند که نمیفهمم این روزا روزهای جوونی منه...انگار،از نوزادی پرت شده باشم به پیری!

هنوزم چیزهای جدیدی برای لمس کردن هست، هنوزم دنیا برام غافلگیری هاشو کنار گذاشته... هنوزم مزه هایی هستن که هنوز نچشیدم شون!
پس چرا انقدر احساس پیری می کنم؟

"حالنگار"

+یک انتخاب جدید در ادامه ی زندگی،دو به شک ام!عجله کردم یا نه ولی باید میشد.

+معمولی ترین حقت رو باید شاکی باشی تا بتونی بگیری!اونم اگه بتونی که بگیری واقعا:/

+خدایا منو انقدر خار نکن که بخاطر نیازم به این راضی باشم که قسمتی از حقمو بخورن! همیشه یه درصدی غرور و کله شقی بذار برام بمونه

+یه خواب عمیییییییق میخوام

همین


برچسب‌ها: حالنگار, حقوق, حق, غرور
+ نوشته شده در  دوشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۰ساعت   توسط سارا  | 

بغض عجیبی ته گلوم نشسته... انگار قرار بوده یه اردوی دسته جمعی با دوستام برم،ولی صبح خواب موندم!

تمام عمر خواب موندم! شایدم اصلا کسی یادش نبود منم میخوام بیام! حتی گاهی تردید از اینکه آدمهای دور و برم دلشون میخواد منم بیام؟

"حالنگار"

+نحسی روزگار دلامون رو گرفته!کاش بره...

+دلتنگ...

همین

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳ فروردین ۱۴۰۰ساعت   توسط سارا  |