زنده به عشق | فروردین ۱۳۹۷
این همه نقش میزنم از جهت رضای تو

خوش بحالت!پیش خودت هستی...وجدانت راحته! پیش خودت نمیگی اگه من طور دیگری رفتار می کردم شاید جور دیگه ای میشد!نمیگی من مقصرم! نمیگی من کم گذاشتم...نمیگی من بودم که اونو رهاش کردم! پیش خودت میگی: اون منو ندید!...اون منو نخواست!

اما داستان به همین سادگی ها و یک طرفه تمام شدن ها هم نبوده و نیست! تو از حال دیگری،اون طور که هست،تمام و کمال خبر نداری!تو نمی دونی چی بهش گذشته؟! تو نمی دونی چرا نتونسته؟!چرا دور شده چرا دور مونده؟! نمی دونی چون برای دونستنش اقدامی نکردی...چون نخواستی که بدونی؟!

قضاوت کردن توو ذهن همیشه راحته! نهایتا از چند زاویه ای که فقط در "دید ِ تو" بوده رو می بینی و تمام! تهش یه نتیجه گیری مصلحت آمیز میکنی و نقطه رو میزاری!

سر خط...آدمی می مونه با دنیایی از سوال و چرا و چطور و چجوری؟! آدمی می مونه با یه جسمی تهی از خودش و پُر از "تو"! آدمی که نمی دونه چجوری به اینجا رسیده؟! چجوری به اینجا رسوندیش؟!

من سالهاست همون آدمه هستم که فکر میکنند خوش به حالشه! خودش رفته و خودش نخواسته و خودش تموم کرده...خودش بوده که نخواسته داشته باشه و گذاشته رفته! ولی در اصل آدمی موندم که از کنارش رفتند...رفتند با تمام داستان ها و روایت های ذهنی شون...رفتند با رد شدن از خورد شده های روحی و جسمی رفتند با تمام خودخواهی شون!

یه روز به پشت سرم نگاه کردم و دیدم از "آدم" خالیه! ولی از اثر به جا مونده شون پُره خیلی پُر!

"دلنگارم"

دلم ابری ابری بود امروز...مثل آسمون و بهارش و ابرش....اون قدر به ابرهاش نگاه کردم که از رو برند اما زل زل با چشمهای خاکستری شون نگام کردند هی نگام کردن...هی :/

از تمام صورتک هایی که میخوان جای من حرف بزنند ...میخوان جای تو حرف بزنند!بیزارم...بیزار...ای کاش همون نگاه و لبخند بود...ای کاش چشم های مایلت بود...ای کاش ....تو بودی برام.

از ظاهر جسمم...از من  ِ ظاهریم...پوسته ی بیرونیم...بت نساز! من خلاصه در قابی که میبینی نیستیم پس خواهشا به این دلیل نزدیکم نشو .

همین و همین


برچسب‌ها: دلنگارم, من در من خلاصه نیست
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۷ساعت   توسط سارا  | 

اول ِ کلام را

با پایان تو شروع می کنم

پایان ِ تمام  ِ انتظارهای به منقصد نرسیده..

پایان ِ تمام عاشقانه های فرو خرده..

پایان ِ تمام تو را خواستن ها!

...

بهار

بهانه ی دوباره ی روییدنم،

می شود،حتما!

بهار

تلخی ِ باور  ِ تمام شدنت را،

کمتر می کند،حتما!

بهار

مرهمم می شود،حتما!

...

برای تمام روزهایی که

تو با دیگری

می روی!

..

و من بی هیچی دلیلی نفس می کشم

و بهار را بهانه ی آن می دانم...

که بهانه ی زیبایی ست،حتما!

..

بهار

سرآغاز خوبی است

برای گذاشتن ِ نقطه ی پایان و شروع ِ دوباره ی زندگی

بهار... "تمامت" می کند،حتما!

"دلنگارم"

+مرا از وابستگی به آدم ها دور و دور و دور تر کن...طوری که اگر روزی،تنها من بودم و زندگی...من بودم و خودم... من بودم و من...هیچ حس سردی را،نداشته باشم! مرا با خودم...مهربان تر کن

+دلم ز هر چه به غیر از تو بود خالی ماند....در این سرا تو بمان! ای که ماندگار تویی... #سیمین_بهبهانی

+و همچنان متعجب از نامردمی ِ آدم ها! و همچنان حیران از دیدن ِ بی اهمیتی شان!و همچنان دور و دور و دور تر شدن از هر چیزی که آنها را تکرار کند! و همچنان خسته از تمام اینها...

+بهار و نا امید شروع نکنم....بهار و خوش بو ببینم و حس کنم...بهار و سپید ببینم و سپید بخوام...امیدورام.

 

+عکسی که دیروز گرفتمش...سپیدی ِ با طراوات :) دلم خواست اون باشم...سپید ِ باطراوت و فارغ از خاکستری های دنیا...دلم خواست...سپیدی به من برگرده...یه رها شدن ِ همه جانبه و عمیق...یه خلوص ِ صادقانه...یه روشنای ِ ناب ِ ماندگار...یه سارای ِ جدید :)

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۷ساعت   توسط سارا  |