زنده به عشق | مرداد ۱۳۹۷
این همه نقش میزنم از جهت رضای تو
داستان ِ جدیدی نبود!

آدمی بود وُ آدمی...

آدمی بود که آن آدم  ِ بعدی را،

طور دیگری می دید،می شنید و حتی می فهمید!

آدمی که خیلی خاص نبود..

اما برای آن آدم  ِ دیگر "خاص" شده بود!

آدمی که آرام و بی تابی را،همزمان در نگاهش داشت..!

 

آدمی که می فهمیدی.."تو را می فهمد".

آدمی که لازم نبود...

برایش شرح قصه کنی و از چه بود و چه هستی ات بگویی..!

آدمی که برایش "همانی که هستی" مهم بود!

همانی که "شیفته اش شده" اهمیت داشت.

همانی که "ذات تو را نشان می دهد" زیبا بود.

آدمی که جدای ِ از دیگران است!

جدای ِ از هزاران آدمی که دوستشان داری و دوستت دارند!

آدمی که در بین ِ هزاران نفس..حضورت را می یابد!

...

اما شگفتی...

درست همین جاست!

که حتی همین "آدم" هم؛

می تواند "تو را " دیگر نخواهد !

...

داستان ِ جدیدی نیست

آدم ها " فراموش کارترین" دوست داشتنی ِ هم اند!

روزی "یاد می گیرند" که دیگر "هم" را نخواهند!

و وای به حال ِ آدمی که یاد نگیرد....

"او" را نخواهد!

"دلنگارم"

+ کاش می فهمیدیم هر "جمله" از زبان ما چه تاثیر ِ بی نهایتی بر کسی خواهد گذاشت...کاش انقدر بُرنده نبودیم!

+یه روز به سرم زد،زنگ بزنم و تمام این سال ها رو از پشت گوشی.."تو گوشی" بالا بیارم.مثلا بگم یادته فلان روز  "اون نگاهت" چی به سرم آورد؟ یادته فلان موقع که حواسم نبود و حواست بود..چی به سر دلم اومد؟ یادته چقدر گرم و سرد ِ حضورت بودم؟ ...بعد اما پیش خودم گفتم..دیگه چه فایده؟! چه فرقی میکنه به حال الانم که تو این ها رو بدونی یا ندونی!مگه فرقی هم میکنه؟شنیدن این حرف ها از صدایی ناشناس و غریبه اون هم تلفنی!جز خنده و تمسخر چی برای من قراره بمونه:/

+خلاصه این شد که من به منطق ِ سردم ادامه دادم...بلکه کوه ِ بی خبر  ِ تو...صدای ِ دل ِ منو به خودم برنگردونه... خیلی خوشایند نیست بگی فلانی من دوستت داشتمو ُ تو نفهمیدی! و این تو نفهمیدی هی برگرده به خودت..به خودت به خودت...

+همین و دیگر هیچ...تابستانی بی رمق و کشدااااار!


برچسب‌ها: دلنگارم, رفتی و نرفتی از یادم, آدم ها
+ نوشته شده در  جمعه ۱۹ مرداد ۱۳۹۷ساعت   توسط سارا  |