زنده به عشق | بهمن ۱۳۹۹
این همه نقش میزنم از جهت رضای تو

به مدت دو هفته قرار هست از صبح خروس خون تا سوسوی خوش رقصی ستاره های شب،بیرون باشم. سهم بیشترش برای کار و سهم کمتری برای آموزش!

یادت نمی افتم؟معلومه که یادت می افتم. وسط بدو بدوی دیر و زود رسیدن به کار و کلاس،یادت می افتم. یاد قوت قلبت. یاد شوخی هات. حتی یاد خنده های مصنوعیت:)

بهتره که "بهتر" زندگی کنم. بهتره که کمتر ببینم،نیستی! بهتره که بیشتر حضورت رو حتی به یادم، باور کنم و ببینم...شاید خوشبختی،دیدن همین ها باشه...

"حالنگار"

+خب وقت یک نبرد جسمی و روحی و مقاومتی آغاز شد.

+دیر شده، ولی دیرتر نباید بشه

+خدایا پیشم هستی دیگه:) دوستت دارما :)

همین


برچسب‌ها: حالنگار
+ نوشته شده در  جمعه ۲۴ بهمن ۱۳۹۹ساعت   توسط سارا  | 

دومین هفته از ورود به محل کار جدید هستم! چقدر حرف زدم؟(سلام ، خداحافظ،خسته نباشید،بله، و یا چند جمله ای در مورد تایید یا تغییر تیتر!) همین...

کجای کارم می لنگد؟ چرا مایل به بیشتر حرف زدن و بیشتر صمیمی شدن نیستم؟ چرا به سکوت مایلم؟چرا؟...

از مسیر دفتر جدید بخواهم بگویم، همه ی راهش یک طرف و آن سربالایی نفس بر هم یک طرف! سربالایی اول صبحی که زمستان را برای تنم،عرق ریزان می کند! شاید برای روحم لازم باشد،شاید برای جسمم لازم باشد، شاید برای هردو لازم باشد.‌..

"حالنگار"

+خیلی صمیمی و راحت با هم هستن و خیلی تنها هستم من!خیلی

+ شاید هم، آرامشی که در سکوت هست در حرف زدن و فهمیده نشدن نباشد!شاید

+حال دلم ؟نمیدونم چشه..نمیدونم.

+ نوشته شده در  شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۹ساعت   توسط سارا  |