زنده به عشق | تیر ۱۳۹۷
این همه نقش میزنم از جهت رضای تو
 به دو به دو شدن ِ آدم ها

نگاه می کنم...

به همراهی قدم ها،به پای هم

به دست های گره خورده در هم

به داستان های زیبای ِ در نگاه ِ هم

به بوسه های بی هوا،روی گونه های هم

به کلمه های منعقد شده،به گوش ِ جان ِ هم

به شبیه شدن ِ "یکی" به دیگری نگاه می کنم

...

به اینکه چقدر می تواند،

کسی برای رسیدن به دیگری

از خود ِ "خود" بگذرد!

...

به اینکه چقدر؟

لبخند ِ رضایت بخش ِ عمق ِ چشمانی را

مهم می داند؟!

..

به اینکه چقدر بطن ِ "او" برایش اولویت دارد؟

به اینکه چقدر "خودش" را به جای رنگ و لعابش..می تواند،ببیند؟

به اینکه چقدر برایش خود واقعی ِ او...مهم است؟!...

...

این روزها

آدم ها را

دو به دو و کنار هم می بینیم اما...

همدل و همراه نمی بینیم!

لبخند به صورتشان می بینیم اما...

به دلشان نمی بینیم!

...

یکی باید دنیا را 

از اینهمه آدم  ِ تنها؛نجات دهد!

یکی باید باشد..

برای حل ِ اینهمه غم...در سرازیری ِ اینهمه کدری!

یکی باید بیاید..

یکی که بهتر از همه ی ما

حال ِ آدم ها را

می داند

"دلنگارم"

+بعد از گذر از غروب ِ لعنتی ِ جمعه!

+این روزها دارم کتاب "آغوشی برای یک سفر طولانی" رو میخونم و دارم به این موضوع پی می برم که آدم ها هی دارند تنها تر میشند!هی دارند توو خودشون فرو میرند و این نمیتونه طبیعی باشه!

+ولی چقدر خوبه یسری از مسئله ها دیگه برات مسئله نیستند!همون هایی که در زمان خودشون هم مهم نبودند و الکی و به اشتباه مهم می دونستی شون!همون بی ارزش هایی که رفتند و چه خوب که رفتند.

+ایستگاه اتوبوس بودم...چند ورز پیش...و داشتم به همچون روزی در همون مکان در سال گذشته نگاه میکردم خیلی اتفاقی فهمیدم همون روزها بوده...همون روزهای فرو ریختن و تموم شدن!همون روزهای نامرد ِ تلخ ِ گذشته! یکم فکر کردم دیدم اون چیزی که اون زمان برام تلخ و هضم نشدنی بود الان هیچ جایی توو زندگیک نداره و این بی ثباتی ِ ثابت شده ی زندگی واقعا شگفت انگیزه!....میخوام اینو به خودم و تو بگم که...آره!این درسته که چیزی که تو رو نکشه...قوی ترت می کنه و واقعا این برام ثابت شد

+جا داره یادآوری کنم به خودم که...تقریبا بیست روز از سی سالگیم گذشته :)

 


برچسب‌ها: دلنگارم, تنهایی, آغوشی برای یک سفر طولانی
+ نوشته شده در  جمعه ۱۵ تیر ۱۳۹۷ساعت   توسط سارا  |