زنده به عشق | فروردین ۱۴۰۲
این همه نقش میزنم از جهت رضای تو

مستقل نبودن احساس خوبی نداره! آدم باید حداقل اندازه یه دراز کشیدن جایی داشته باشه که فقط برای خودش باشه! اینکه در سن سی و چند سالگی بهت بگن اینجا خونه منه و تو حق نداری به چیزی اعتراض کنی حقیقتا مثل این می مونه که حس کنی زیر پات زمین نیست و یه سرابه!

اگر از سن پایین کار کرده بودم، اگر حق و حقوق یه دختر رو درست و حسابی بهش می دادن و حقوق ها انقدر خنده دار نبودند، اگر آینده نگرتر بودم شاید یه پس اندازی الان داشتم تا باهاش یه خونه مستقل داشته باشم! گور بابای حرف مردمو عرف و شرع و دخالت های مردم! لااقل میتونستم اندازه یه راحت چرخیدن و خوابیدن تو چاردیواریم اختیار داشته باشم...

...

ازدواج آدمو مستقل می کنه؟ نه در این جامعه ای که فکر میکنند دارند از یک سرپرست به سرپرست بعدی می سپرنت!

"حال نوشت"

+ بیش از یک ساله که اینجا ننوشته بودم! خودمم دلیل شو نمی دونم

+ واژه ها میکشنت! اره واژه هایی که نمی دونی تو کدوم عقده و کینه ی قدیمی پنهون شده بودن که یهو تو صورتت پاشیده شدن!

+درون گرام؟ نمیدونم... نه طاقت ادما رو دارم زیاد و نه طاقت تنها موندن و گوشه نشینی رو! ولی اینکه فرسنگ ها برای ادمی دویده باشم ولی اون یه قدمم سمتم نیومده باشه، دیونه ام میکنه

+ کاش از 18 سالگی جدا میشدم از هر چیزی که یه روز بهم بگه همه چی تقصیر تو بوده وگرنه همه چی خوبه! کاش جدا میشدم

+ کارگردانی درسن 74 سالگی خودکشی کرده و یه سری ادم شجاعانه می دوننش.. روانشناس ها میگن تحسین نکنید این کار کاملا اشتباه رو... باشه شعار بدید ولی گاهی رفتن بهتر از موندن و ذره ذره مردنه! واقعا بهتره...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۷ فروردین ۱۴۰۲ساعت   توسط سارا  |