زنده به عشق | خرداد ۱۳۹۷
این همه نقش میزنم از جهت رضای تو

  از تو می نویسم...یعنی از "من"...از تویی که در من موندی...از منی که در تو متولد شدم...آمدنی دوباره! سی سال که چیزی نیست...سی هزار سال هم بگذره...باز هم چیزی از این قائده کم نمیشه...

از تو می نویسم...از "خودم"...از آدمی که سالهاست "تو" رو در دنیای درونش درک کرده ولی در دنیای بیرونش چیزی بیشتر از یه غریبه پیدا نکرده!

از تو می نویسم...از "ما"...از مایی که می دونیم برای بیرون و درون مون...امکان تکرار شدن نداریم اما بارها و بارها از داشتن و نداشتن هم سریع رد میشیم...انگار چیزی نفهمیدیم!

از تو می نویسم...از "گذشته"...از "آینده"..از "حال"...از هر وقت و زمانی که در اون به سر می بریم! واقعا چه فرقی می کنه من در چه زمانی باشم..وقتی در هر زمانی مشغول تو هستم؟!!!

از تو می نویسم...از همه ی تو...از قد و قامت تو چشم و شمایل تو...پیراهن ِ تو! از تمام  ِ شکل و ظواهری که در تو خلاصه میشدند و میشند...از رنگ نگاهت می نویسم از تلخی رفتنت می نویسم از سکوتت می نویسم از رد پای حضورت...از تو می نویسم...از تو!

و در بین همه ی این خط و نوشته ها به این فکر میکنم که..."من" تو رو از دست دادم؟ یا "تو" نخواستی که منو به دست بیاری؟!!به این فکر میکنم که "تو" گذشتنی بودی؟ یا من فرصت ندادم که در من بمونی؟! به این فکر می کنم که میشد تو رو داشت؟ یا تو همون فرض محالی بودی که قرار بر این نبوده که بشه! به این فکر میکنم که پس چرا دیدم ؟پس چرا اومدی؟پس چرا در من موندی ولی با من نموندی؟ 

 در آستانه ی ورود به بهار ِ سی اُم....دارم به داشته ها و نداشته هام فکر میکنم...چند درصدشون به خواست من شدند؟ چند درصدشون به خواست یکی دیگه نشدند؟ به این فکر میکنم که چقدر احتمال داشته با علم و یقین این سن و سالم..تو رو داشته باشم ولی با بی تجربگی سال های بی شناخت!!از دست شون دادم؟ به این فکر میکنم که چطور بفهمم که واقعا چی می خواستم و چرا می خواستم و چرا نرسیدم؟

دیر نیست فکر بهشون؟ نمی دونم...ولی اینم می دونم از این مرز به بعد خیلی چیزها دیگه رنگ گذشته رو نباید داشته باشه! آرزوهای بر باد رفته دیگه بر باد رفته! نباید اجازه بدم که دوست داشتن های الان رو هم ازم بگیرند!

که واقعا میگیرند هم!

وقتی دلت با خورده خاکسترهای دیروز وقت می گذرونه...حتما هم نمی تونه رنگ و درخشش آدمی واقعی تر رو ببینه... نمیخوام به تلخی ها و احتمال های تکرار دوباره ها فکر کنم...حتما جایی در مسیر هستم که من رو به خواستنی های دلم می رسونه...حتما خدا بهتر از من می دونه...

پس با این حساب...پرونده های چرک دیروز رو می بندم و اجازه می دم...کتابچه های شیرین ِ فردا برام باز بشه و این شعار نیست...و هر چیزی ممکنه...اگر که بخوای :)

"دلنگارم"

+تموم شد دهه ی بیست...تموم شد بیستام...تموم شدن..تموم! :))

+عرضم به خدمتتون که....منم داشتم تموم میشدم که تصمیم گرفتم بهتره شروع بشم! :))

+دلم به داشتن تو خوشه...دلم به بودن تو خوشه...به محبت تو...

تولدم مبارک  خب حالا پیشواز رفتم مگه چی میشه؟ همش چند روز دیگه مونده 


برچسب‌ها: دلنگارم, از تو می نویسم, در تو متولد شدم, تولد
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۷ساعت   توسط سارا  | 

با گوشی،قرآن می خوندم...که پیامی اومد... "سلام،طلب حلالیت دارم ازتون...این شبا به یادتونم،التماس دعا"..شماره ناشناس بود.نمی دونستم از کی این پیام رسیده! در همون چند دقیقه ای که به صاحب پیام فکر می کردم؛کلی آدم به ذهنم رسیدند!کلی آدم از گذشته..کلی آدم که شاید لازم داشتن از من حلالیت بطلبن! کلی آدم که ازشون طلبکار بودم!کلی آدم که دلمو،روحمو،وجودمو...آزار داده بودند!

جالب اینجاست،که صاحب پیام هیچکدوم از اون آدم ها نبود!

یک پیام از هزاران پیام مناسبتی این شب ها بود که گروهی برای همه ی مخاطبین یک فردی فرستاده میشه!یه پیام نیم خطی...که حتی شاید آدمی مثل من ندونه صاحب پیام چه کسی هست که ازش حلالیت خواسته!

ولی واقعا چطور میشه دلی رو که کشتی...ازش حلالیت بخوای؟چطور میشه برچسبی که بهش زدی رو ازش جدا کنی؟چطور میشه گذشته رو از ذهنش پاک کنی تا بتونه از ته دلش بگه "حلالت کردم"..چطور این اتفاق میتونه که بی افته؟

ساده نیست...حتی اگر بارها پیش خودت بگی من همه رو بخشیدم...باز اون گوشه های ذهن و دلت یه خراش هایی می مونه از گذشته..اثرش هست تا همیشه!ساده ترین اتفاق ها مثل همین پیام دیشب..."یادت میارند" کجاها و از چه آدم هایی زخم خوردی...حتی اگر روح بزرگی داشته باشی باز هم نمی تونی بگی که کامل فراموش شون کردی!

پس با این حساب...ای من ِ بی توجه! ای من ِ کم توان! ای من ِ بخشیده نشده....مراقب تک تک آدم هایی که باهاشون نفس میکشی باش! نشه روزی توو ذهن ادمی...زخم خوب نشدنی باقی بمونی! نشه روزی که دردآور باشه به یاد آوردنت...نشه روزی کسی بگه...کاش هیچ جایی توو زندگیش نداشتی!نشه روزی که منزجرکننده باشه خاطراتت! نشه روزی که به تلخی به یاد بیای

آره...آدم بودن...آدم موندن سخته 

"دلنگارم"

+از کی نمی تونم حلالیت بخوام به سادگی؟ روی گفتن این جمله رو به چه کسایی ندارم؟ (فکر کنیم،اندازه ی همه ی روزهای گذشته بهش فکر کنیم)

+ روزهای آخرین ِ دهه ی سوم... 


برچسب‌ها: دلنگارم, حلالم کن
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۷ساعت   توسط سارا  | 

امتحان سخت آزمایی دارم! نه بخاطر نخوردن و ننوشیدن...نه بخاطر کم خوابیدن...نه بخاطر دوی ماراتنی که از صبح تا غروب دارم؛نه...نه واقعا اینها سخت نیست!وقتی "تو" رو کنار دل خودم میبینم،هیچی سخت نیست!وقتی تو دستمو گرفتی و رهاش نمیکنی...دیگه هیچی سخت نیست اما...اما تو هم انقدر منو قوی نبین!به ظاهر آرومم نگاه نکن..! شاید هیچی نگم و خودمو سخت و محکم نشون بدم اما..من ِ محکم و سخت هم...به همدلی و همراهی نیاز دارم! نیاز دارم یکی گاهی توی گوشم بگه...من هستم تا آخرش...من موندم تا آخرش...من باهاتم تا آخرش...یه لحظه هم فکر نکن که تنهایی :)

"دل و حال با هم نوشته"

+من عاشقتم که منو قوی میدونی ...تو چی؟چقدر منو قوی میبینی

+یه اسمی همش بین حرفهات تکرار میشه و یاد یه آدمی رو برای من تداعی میکنه...خواستم بهت بگم که...حواسم هست هنوز!

+دوست داشتنت که..قسم نمیخواد..میخواد؟ :)

+ نوشته شده در  دوشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۷ساعت   توسط سارا  |